تبليغاتX
هفت سين

ترانه ي با تو دريام از كتاب هفت سين

با تو مثلِ يك غريبه تا نكردم
تو رو گوشه ي دلم رها نكردم
ميدونم صداي قلبمُ شنيدي
وقتي تو چشماي من ستاره ديدي
با تو قيمتي‌ترين جواهرم من
بي تو مثلِ لحظه‌ها مسافرم من
ميدوني تنگِ دلم براي ديدار
چرا هِي بهم ميگي خدا نگهدار
با تو رنگِ آبي‌ام نَه خودِ دريام
بي تو زرد و خالي‌ام، جنسِ يه رؤيام
تو سكوتِ كوچه‌ها جايِ تو خاليست
تو نباشي همه جا سرد و خياليست
با تو از قصه ي عاشقي ميخونم
بي تو اما مِثِ قايقي مي مونم
كه تو دريا ميونِ موجا اسيره
داره از اونها سراغت رو مي گيره
بيا تا ترانه هام رنگي بمونن
نذار از غصه و دلتنگي بخونن
بيا تا پنجره‌هاي بسته وا شه
دلم از غربتِ رفتنت رها شه...

+ نوشته شده توسط علی مديحيان در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 20:14 |

ترانه ی مگه ميشه از کتاب هفت سين...

مگه ميشه با چشات خدافظي كرد
ديگه اونها رو نديد و زندگي كرد
مگه ميشه كه يه روز خورشيد‌ُ برداشت
جاي اون ستاره‌ها رو بندگي كرد
مگه ميشه تَك و تنها روي برفا
با خيالِ روزاي رفته قدم زد
مگه ميشه كه كتابِ خاطراتُ
توي هر لحظه بدونِ تو ورق زد
مگه ميشه يكي آهسته بياد و
تو دلم جا شه بخواد جاتو بگيره
مگه ميشه تنِ من وقتِ شكستن
توي آغوشِ كسي جز تو بميره
مگه ميشه يه دفه نفس كشيد و
توي اون نفس به يادِ تو نيفتاد
تو كه تنديسِ بهاري نميذارم
بري و دار و ندارم بره بر باد
مگه ميشه تو نباشي و پس از تو
يه شب از غصه سراغت رو نگيرم
مگه ميشه تو سكوتي كه با دستاش
مياد و جونمُ ميگيره نميرم
مگه ميشه با چشات خدافظي كرد
ديگه اونها رو نديد و زندگي كرد
مگه ميشه كه يه روز خورشيد‌ُ برداشت
جاي اون ستاره‌ها رو بندگي كرد...
                                               
                                                           

+ نوشته شده توسط علی مديحيان در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:42 |

ترانه ی سهمِ من از كتابِ هفت سين...

دلم سرده
ميدونم حُرمِ خورشيدِ نگاهش بر نميگرده

به من دستِ صداقت داد و با من آشنايي كرد
نميدونم چرا دل كَند و آوازِ جدايي كرد
دلم سرده
بهار از فصلهاي من سفر كرده
سَرم سنگين ، سَرم سنگه
وجودم خالي از هر شعر و آهنگه
من اما دير فهميدم كه پايانِ رهِ بيهوده دل بستن، فراموشيست
و از پيمانه ي مهتاب ، سهمِ من فقط يك جرعه خاموشيست
چه دنياييست ، مي بيني ؟
به احساسِ تو ميخندند و بر سيلابِ چشمانت
هزاران سدِّ بي احساس مي بندند
دلم سرده
غروبِ سُرخ آهسته، طلوعِ آبي ام را بي تو پر كرده
شبِ تنهاييَم ديگر سحرگاهانِ فردا را نخواهد ديد و اين ويرانه عاشق
تا ابد بر خاطراتِ عاشقي ديوار خواهد چيد…

+ نوشته شده توسط علی مديحيان در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:17 |

ترانه ی (تو هم برای من بمير) از كتابِ هفت سين...

واي كه اگه سنگِ دِلِ  
تو بشكنه تُنگِ دلم
ماهيِ قلبم ميميره
رو ماسه هاي ساحلم
قربونِ خنده هات برم
اخمتُ از چشات بگير
من كه هميشه مُردتم
تو هم براي من بمير
نذار كلاغ سياهِ پير
قشنگِ آسمون بشه
تو گوشِ مرغِ عشقمون
قفس ترانه خون بشه

بهارمون خزون بشه
تو سرديِ دقيقه ها
نِگا نكن اي آشنا
منو مِثِ غريبه ها...

 

+ نوشته شده توسط علی مديحيان در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:48 |

شوقِ تكرارِ يه تكراريِ ديرين
شوقِ چيدن و نشستن سرِ هفت سين
شوقِ بوسيدن و بوسيده شدن باز
گريه ها از تهِ دل براي آغاز
شوقِ هديه هاي پاكِ عمو نوروز
شوقِ گم كردنِ رؤياهاي ديروز
شوقِ ديدنيِ رقصِ ماهي قرمز
كاش بمونه هميشه ، نميره هرگز
بميرم واسه عزيزي كه سفر كرد
سرِ هفت سين داغِ ما رو تازه تر كرد
بميرم براي اون گلي كه پژمرد
تا رسيدنِ بهار طاقت نياورد
آيينه تا اسيرِ نازِ سينِرِي شد
تو سكوتِ لحظه ها يادِ تو طي شد
به تبسّمي پلِ خاطره بشكست
غمِ سنگينِ نبودنِ تو بنشست

+ نوشته شده توسط علی مديحيان در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 19:45 |

سلام عشقم ، سلام ، بانوي رؤياهام
سلام اي مهرِ تو خورشيدِ فرداهام
سلام اي ناجيِ بشكسته كابوسم
دگر با تو به دستِ شب نمي پوسم
خدا حافظ…
خدا حافظ كويرِ خشكِ دلتنگي
خدا حافظ سكوتي كه بد آهنگي
خدا حافظ هواي سردِ تنهايي
خزان از باغِ دل رفت و تو مي آيي
سلام عشقم ، سلام ، نامِ تو بر لبهام
سلام اي جاي خون بنشسته در رگهام
سلام اي گرميِ دستِ تو چون آتش
ز تن سرما گرفت و شعله ها دادَش
خداحافظ…
خداحافظ نفسهايِ غم و ترديد
خداحافظ كه...

+ نوشته شده توسط علی مديحيان در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 1:8 |

رفتي
تا دلم در جستجويت گم شود شايد
ماندم
تا كه روزي نازنينِ رفته باز آيد
چيدي
ميوه هاي كالِ باغِ آشنايي را
ماندم
تا به شيريني كِشم تلخِ جدايي را
بادي
آمدي آوازِ پاييزي دِگر دادي
برگم
با خزانِ آرزو بيهوده مي جنگم
خواندي...

+ نوشته شده توسط علی مديحيان در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 18:30 |

دوسِت دارم ، نَمير
دير آشناي تازه رسيده ، با اين منِ حقير
تا زنده ام بمون ، اي ماهِ آسمون
در قلبِ تارِ سينه ی يارِ بي ريشه جا نَگير ، دوسِت دارم ، نَمير
دوسِت دارم ، نَرو
هرگز نخون ترانه ی تلخِ بدرودِ آخرو
تا زنده ام بمون ، اي ماهِ آسمون
بشكن سكوتِ ثانيه ها رو ، واكن دِگر درو ، دوسِت دارم ، نَرو
دوست دارم ، بيا
آغشته كن بهارِ دلم با عطرِ اقاقيا
...

+ نوشته شده توسط علی مديحيان در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 23:18 |

هنوز وقتي كه بارونُ رو فرشِ كوچه مي بينم
به يادِ با تو بودنها،همون جا بي تو مي شينم
هنوز وقتي تو تنهايي دو تا چشمامو مي بندم
فقط با نازِ لبخندِ رو لبهاي تو مي خندم
هنوزم داغِ دستام از حريقِ بينِ دستامون
شب و روز و مَه ام رفت و نرفتي از دلم بيرون
هنوز وقتي تو سرماي زمستون غوطه ور ميشَم
تو اون ناديده آتيشي كه با او شعله ور ميشَم
هنوز وقتي تو گلدونم پُر از گلهاي رنگينه
بجز عطرِ تنِ مريم ، به دل عطري نمي شينه
هنوزم داغِ دستام از حريقِ بينِ دستامون
شب و روز و مَه ام رفت و نرفتي از دلم بيرون
هنوز وقتي كه...

+ نوشته شده توسط علی مديحيان در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 22:14 |

تا لحظة آخر ، باور نمي كردم
همه چي تمومه ، ديگه داره ميره
ميگه خداحافظ ، هنوزدوسِت دارم
با خندة تلخي ، دستامُ مي گيره
هرگز ندونستم ، اون يه بي گناهِ
منم كه گذشتم ، پُراز اشتباهِ
كاشكي مي شد از نو ، دوباره شروع كرد
بدي رو با يادِ ، خوبي زير و رو كرد
تا لحظة آخر ، بود و نمي ديدم
در كُنجِ تنهايي ، غمگين و دلگيره
اين جُملَه رو افسوس ، گفتم ولي نشنيد
اي نازنين برگرد ، حتي اگه ديره
هرگز ندونستم ، اون يه بي گناهِ
منم كه گذشتم ، پُراز اشتباهِ
كاشكي مي شد از نو ، دوباره شروع كرد
بدي رو با يادِ ، خوبي زير و رو كرد
تا لحظة آخر ...

 

+ نوشته شده توسط علی مديحيان در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 22:23 |